ما نشسته میخوابیم
در خیابان آیت اله حیدری تا کمر در سطل زباله خم شده است. من کیسهی پلاستیک به دست آرام به او نزدیک میشوم. او بالاتنهاش را از سطل زباله بیرون میکشد و با تعجب نگاهم میکند. چهره ای جوان اما شکسته دارد. پلاستیکها را از دستم میگیرد....